دیدن مادربزرگ بعد از سالها، حس عجیبی است. ترکیبی از شادی، دلتنگی، و حس نوستالژی که در دل آدم میپیچد. انگار وقت، متوقف شده و دوباره به روزهایی برمیگردی که در کنار او بودی.
وقتی بعد از سالها، مادربزرگ رو میبینی، انگار تمام اون سالها، یه خواب بوده. یه خوابی که توش حس میکردی مادربزرگت رو فراموش کردی، اما الان، بیدار شدی و یادآور شدی که اون همیشه بوده و هست.
آغوش گرم مادربزرگ، همون آغوشی که تو بچگی توش پناه میبردی، هنوز گرم و مهربونه. حرفای دلنشینش، همون حرفایی که دلتو آروم میکرد، هنوز مثل یه دارو برای روح آدمه.
دلتنگی بعد از سالها، تبدیل به یه حس خاصی میشه. حس این که اون چیزی رو که دوست داشتی، دوباره بدست آوردی. مثل این که بعد از یه سفر طولانی، به خونهی خودت برگردی.
دیدن مادربزرگ بعد از سالها، یه فرصت دوبارهست برای یادآوری حسهای خوب، برای قویتر کردن عشق و وابستگی، و برای شکرگزاری از وجودش. اون مثل یه منبع امیده، یه منبع عشق و مهربانی که همیشه در دسترس منه.
و در آخر، این دیدار، یادآور این حقیقته که بعضی عشقها، قویتر از زمانن. عشقی که بین یه نوه و یه مادربزرگ وجود داره، عشقی که سالها هم نمیتونه اونو محو کنه.