۰۰۰۰۰۰۰

نگارش هشتم. درس 7 نگارش هشتم

لطفا زود بفرستید معرکه میدم از اینترنت نباشه

جواب ها

yekta

نگارش هشتم

--------------------------------------- **انشا: اگر من معلم نگارش بودم** اگر من معلم نگارش بودم، اولین کاری که می‌کردم این بود که به دانش‌آموزانم یاد می‌دادم نوشتن فقط یک تکلیف درسی نیست؛ بلکه راهی برای حرف زدن با دنیا و بیان احساساتی است که گاهی نمی‌توانیم با زبان بگوییم. همیشه به آنها می‌گفتم هر کسی یک داستان مخصوص خودش دارد و ارزش شنیدن دارد. در کلاسِ من، هیچ‌کس از اشتباه کردن نمی‌ترسید. چون باور داشتم هر غلط املایی یا جمله‌ی ناقص، قدمی است به سمت یادگیری بهتر. به دانش‌آموزان اجازه می‌دادم در مورد موضوعاتی بنویسند که واقعاً دوست دارند؛ از رؤیاهایشان گرفته تا تجربه‌های کوچک روزمره. می‌دانستم وقتی از دلشان بنویسند، نوشته‌هایشان زیباتر و واقعی‌تر می‌شود. اگر معلم نگارش بودم، دفترهای بچه‌ها فقط پر از تکلیف نبود؛ پر از رنگ، نقاشی، خاطره و احساس بود. حتی بعضی روزها در کلاس موسیقی آرام پخش می‌کردم تا ذهنشان آرام شود و خیالشان بال بگیرد. هدفم این بود که هر کسی بفهمد نوشتن نه سخت است و نه ترسناک؛ فقط کافی است از دلش حرف بزند. در پایان هر جلسه، نوشته‌هایشان را می‌خواندم و به جای این‌که دنبال اشتباهاتشان بگردم، دنبال زیبایی‌ها و نکته‌های مثبتشان می‌گشتم. باور داشتم که تشویق، دل‌ها را به نوشتن نزدیک‌تر می‌کند. اگر معلم نگارش بودم، تلاش می‌کردم هر دانش‌آموز، حتی اگر فقط یک جمله بنویسد، به نوشتنش افتخار کند. آرزوی من این است که روزی هر دانش‌آموز بفهمد کلمات چقدر قدرت دارند؛ قدرتی که می‌تواند دنیا را زیباتر کند. و اگر من معلم نگارش بودم، می‌کوشیدم این قدرت را در دل همه بیدار کنم. --------------------------------------- معرکه میدی؟
asal

نگارش هشتم

معرکه‌بده
Amir

نگارش هشتم

معرکه بده.
بی نام

نگارش هشتم

پروانه‌ای هستید که در تاریکی شب، شمعی روشن پیداکرده‌اید …. به نام یگانه خالق هستی دیگر آفتاب غروب کرده بود و اثری از نور سرخش در آسمان نبود. مهتاب نورش را در دامان شب گسترده بود و ستارگان که مانند مروارید بر پارچه سیاه شب دوخته شده بودند به من چشمک می‌زدند. بال های ظریفم دیگر تحمل پرواز نداشتند، به‌سختی خودم را به تخته‌سنگی که در آن نزدیکی بود رساندم وبال‌هایم را روی آن پهن کردم تاکمی از خستگی‌شان کاسته شود؛ در همین حال نور عجیبی چشم هایم را خیره کرد، گویی یک ستاره از آسمان به زمین افتاده و می‌درخشد، سریعاً آماده پرواز شدم و باوجود خستگی بال هایم، خودم را در مدد زمان کوتاهی به چشمه نور رساندم. ماه رخ نقره‌ای‌اش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود و جنگل در تاریکی مطلق غرق‌شده بود، نور شمع نیمه‌سوخته قلبم را روشن و نورانی کرد و نور امید به زندگی در وجودم درخشید و حس لطیف آرامش وجود نازکم را نوازش کرد؛ چه دیروز که کرم ابریشمی کوچک بودم و چه حالا که پروانه‌ای بالغ شده‌ام هرگز چنین حس دلپذیری را تجربه نکرده بودم. ناگهان باد سیلی محکمی بر گونه‌ام زد و مرا به خودم آورد. باد شعله‌های شمع را به لرزه درآورده بود. نگرانی خاموش شدن شمع وجودم را آشفت و حس تلخی در من ایجاد کرد. بال هایم را مانند سدی نفوذناپذیر اطراف شعله‌های رقصان شمع گرفتم تا در برابر باد هولناک از آن محافظت کنم و باد بی‌رحم شمع درخشانم را نکشد؛ آن‌قدر نگران خاموشی شمع بودم که متوجه نشدم بال هایم کی آتش گرفت و در آتش سوخت…چند لحظه آرامش کنار شمع بودن عالی‌ترین حس زندگی‌ام بود که تا آخرین لحظه برای دفاع از این حس دلپذیر کوشیدم و در این راه جانم را فدا کردم…

سوالات مشابه درس 7 نگارش هشتم