ی انشا بت میگم از زبان ی پرستار کوتاه میگم خودت یکم طولانیش کن
روزی از روز های جنگ بود و همه سخت مشغول دفاع بودند و بیمارستان ها شلوغ بود وقتی در بیمارستان های صحرایی جایی نبود مجروحان رو ب بیمارستان شهر اوردند
دکتر من را برای عمل صدا کرد و گفت چادرت رو در بیار تا بتونی راحت تر عمل کنی
سربازی ک زیر دستم بود دستشو گذاشت رو چادرم و گفت ما داریم میجنگیم بخاطر حجاب تو در نیارش و در همین حین شهید شد
از اون روز ب بعد با خودم عهد کردم ک حتی یک لحظه هم از چادرم جدا نشوم
ممنون میشم معرکه بزنی✌🏻