روزی از فصل بهار، با تعدادی از دوستان به صحرا رفتیم. در مکانی خوش آب و هوا اتراق کردیم و سفره انداختیم، سگی از دور به ما نزدیک شد. یکی از دوستان، پاره سنگی برای او انداخت. سگ، سنگ را بو کرد و سریع برگشت. سگ را صدا زدند اما توجهی نکرد. یکی از آنان گفت: «می دانید این سگ چه گفت؟» گفت:«این بدبختان که از روی گرسنگی سنگ می خورند، از سفره آنان هم توقعی نیست».
مدل دوم👇
فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل و گیاه زیبا و معطر، بخاطر همین تصمیم گرفتیم یک روز جمعه با دایی و خاله برای تفریح به طبیعت برویم. در قسمتی از دشت، شالیزارهای کاشته شده با کلم، بادمجان و سبزی وجود داشت. ما زیر یک نارون بزرگ حصیر پهن کردیم و نشستیم.
چند دقیقه بعد ما بچه ها شروع به بازی کردیم. بعد از مدتی پدرم کباب پز را آورد و مشغول به کار شد. جوجه ها را کباب کرد و روی میز گذاشت. مادر سگ قهوه ای با پای شکسته ای را به ما نشان داد که از دور با دست به سمت ما می آمد.
حتما بوی کباب را حس کرده بود. میلاد پسر عمویم به سمت سگ سنگی پرتاب کرد. سگ به سمت سنگ رفت و آن را بو کرد و وقتی فهمید سنگ است ما را ترک کرد.
عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، سوتی زد تا سگ برگردد، اما سگ بر نگشت و به راه خود ادامه داد. دایی به میلاد گفت: می دانی چرا سگ بیچاره رفته است؟ زیرا با خود گفت: این بیچاره ها دارند از گرسنگی سنگ می خورد پس من از آنها چه انتظاری می توانم داشته باشم؟