مهدی جباری

نگارش نهم. درس 1 نگارش نهم

انشا در مورد آن روز که برف آمد ساده جواب = تاج 👑

جواب ها

جواب معرکه

mobina

نگارش نهم

به نام خداوند بخشنده و مهربانصبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یاد کودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد… این بود انشای من. پایان.
کوثر

نگارش نهم

روز برفی یکی از زیباترین و خاطره‌انگیزترین روزهاست. وقتی که صبح از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم که همه جا پوشیده از برف سفید و نرم است، احساس شادی و هیجان به ما دست می‌دهد. یادم می‌آید که یک روز برفی، وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم، دیدم که برف به آرامی در حال باریدن است و زمین را مثل یک فرش سفید پوشانده است. درختان و خانه‌ها هم به زیبایی در این لباس سفید پوشیده شده بودند. من و دوستانم تصمیم گرفتیم که به پارک برویم و از برف بازی کنیم. وقتی به پارک رسیدیم، همه جا پر از بچه‌هایی بود که در حال ساختن آدم برفی و جنگ برفی بودند. ما هم شروع به ساختن یک آدم برفی بزرگ کردیم و با هویج برای بینی‌اش و دکمه‌هایی برای چشم‌هایش، آن را زیبا کردیم. بعد از مدتی، جنگ برفی شروع شد و همه‌جا پر از خنده و شادی شد. برف نرم و سرد روی صورت‌مان می‌نشست و ما با تمام وجود از آن روز لذت می‌بردیم. وقتی به خانه برگشتیم، احساس خستگی و شادی توأمان داشتیم. آن روز برفی نه تنها به ما خوشی داد، بلکه یادآور دوستی و لحظات خوب با هم بود. همیشه این روز را به یاد خواهم داشت و امیدوارم که دوباره چنین روزی را تجربه کنم.
گیتی

نگارش نهم

مقدمه : برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف …. برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم . خدایا به امید تو … صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم… سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود .. به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد… نتیجه گیری : به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم : بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

سوالات مشابه درس 1 نگارش نهم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام