من یک **چتر قدیمی و خاکگرفته** هستم که سالهاست در تاریکی انباری افتادهام و دیگر باز نمیشوم. زمانی رنگارنگ و سالم بودم و صاحبم در روزهای بارانی همیشه از من استفاده میکرد. صدای باز شدنم شبیه یک تیک کوچک بود و قطرههای باران که روی پارچهام مینشست، حس خوبی به من میداد.
اما کمکم زنگ زدم و فراموش شدم. حالا فقط صدای موشها و تیکتیک یک ساعت قدیمی را میشنوم. با این حال، یک خاطره همیشه در ذهنم مانده است؛ روزی که باران شدیدی میبارید و من با وجود خستگی، باز شدم و صاحبم را از خیس شدن نجات دادم. او با لبخند نگاهم میکرد و همین، برایم ارزشمندترین لحظه بود.
امروز دیگر باز نمیشوم، اما هنوز در وجودم خاطراتی هست که نشان میدهد حتی چیزهای قدیمی هم روزی مفید و عزیز بودهاند.