دشتِ آرام صبحگاهی، نسیم خنکی بر گوشهایم میوزد و بوی علف تازه قلبم را آرام میکند. خورشید هنوز کامل بالا نیامده و نورش نرم روی بدنم میلغزد. همهچیز ساکت و امن به نظر میرسد؛ من، آهویی تنها، میان سبزی بیپایان دشت. اما ناگهان صدایی از دور به گوشم میرسد؛ صدایی خشک و ناموزون، مثل فریاد شاخهای که زیر پا شکسته شود. گوشهایم تیز میشوند، نفس در سینهام حبس میگردد. در دل سکوت، سایهای دیده میشود — قامت مردی با لباس خاکی، تفنگی براق در دست، و چشمانی که سرد و بیاحساس مرا مینگرند.
جهان در آن لحظه برایم کوچک میشود، فقط من و او هستیم. نمیدانم چرا چنین نگاه سردی دارد؛ مگر من چه گناهی کردهام؟ مگر بوی زندگی من برایش تهدید است؟ صدای قلبم چنان بلند شده که گویی دشت دارد با من میتپد. هر برگ، هر نسیم، هر ذرّه خاک از ترس میلرزد. شکارچی آرام قدم برمیدارد و نفسش سنگین روی فضا مینشیند.
من میدانم باید فرار کنم، اما پاهایم سست شدهاند. نگاهی کوتاه به آسمان میاندازم؛ شاید پرندهای آزادیام را فریاد کند، شاید باد مرا با خود ببرد. اما هنوز امیدی در سینه دارم. ناگهان صدای شلیک میپیچد — صدایی که سکوتِ دشت را میدرد. سُمهایم دو بار خاک را لمس میکنند و من با تمام جان میدوم، در میان بوتهها، سنگها، تا از چنگ مرگ بگریزم.
وقتی از تیررس او دور میشوم، نفسهایم بریده و چشمانم خسته است. به پشت سر نگاه میکنم؛ شکارچی همانجا ایستاده، در دل دشت، تنها، میان صدای باد. نمیدانم کداممان بیشتر گریختیم — من از مرگ یا او از انسانیت. تنها میدانم که دشت دوباره بوی زندگی گرفته، و من هنوز زندهام؛ آهو، مظهر آزادی در برابر چشمان سردِ انسان.