چشمهایم را میبندم و خودم را در اتوبوسی تصور میکنم که در خیابانهای شلوغ شهر حرکت میکند. صدای موتور اتوبوس، ترمزها و گفتوگوی آرام مسافران در هم آمیخته است. از پنجره به بیرون نگاه میکنم؛ قطرات باران شیشه را پوشانده و چراغهای خیابان در میان آنها میدرخشند، مثل ستارههایی که روی زمین افتادهاند.
روی صندلی نشستهام و افکارم مثل خودِ اتوبوس در حرکتاند. کنارم دختری کتابی در دست دارد و در سکوت میخواند. پیرمردی چند ردیف جلوتر با چشمان نیمهبسته نشسته و شاید به روزهای دور فکر میکند. هر کسی در این اتوبوس، دنیایی در ذهنش دارد و من در میان این همه دنیا، در جستوجوی آرامش خودم هستم.
در هر ایستگاه، کسی پیاده میشود و کسی دیگر سوار. مثل زندگی که آدمها در مسیرش میآیند و میروند. من از پنجره بیرون را نگاه میکنم و حس میکنم اتوبوس، فقط وسیلهی رفتوآمد نیست، بلکه سفری است میان فکرها و احساسها.
وقتی به مقصد نزدیک میشوم، لبخند میزنم. شاید چون فهمیدهام هر سفری، حتی یک مسیر کوتاه در اتوبوس، میتواند بخشی از شناخت من از خودم باشد
تاج بده