امیر

نگارش هشتم. درس 2 نگارش هشتم

هرکی زود تر بفرسته بهش معرکه میدم فقط از همیار و مثل همیار نباشه فقط ۱۰ خط یا بیشتر باشه

جواب ها

مستر بین

نگارش هشتم

من، قطره باران، در آغوش ابری وسیع و خاکستری، مدتی آرام گرفته بودم. اطرافم را قطرات هم‌جنس من احاطه کرده بودند و نسیم خنکی که در لابلای ابرها می‌پیچید، قصه‌هایی از زمین برایمان تعریف می‌کرد. اما امروز، حس متفاوتی داشتم. حس جدایی و پرواز. ناگهان، نیرویی نامرئی مرا از میان دوستانم جدا کرد و به سمت پایین کشید. وای که چه حس غریبی بود! اولین لحظات سقوط، پر از شگفتی بود. زمین از این بالا، تصویری عظیم و پر از جزئیات بود. رنگ سبز درختان، آبی درخشان رودخانه‌ها، و خانه‌هایی که مثل قطعات پازل کنار هم چیده شده بودند، منظره‌ای خیره‌کننده را می‌ساختند. باد در گوشم زمزمه می‌کرد و مرا در آغوش می‌گرفت. هرچه پایین‌تر می‌آمدم، صداهای زمین واضح‌تر می‌شد؛ صدای خنده‌ی کودکان، آواز پرندگان، و شاید هم شیهه‌ی اسبی دوردست. بوی خاک، بوی علف‌های تازه، و رایحه‌ی دل‌انگیز گل‌ها از پایین به بالا می‌آمد و نویدبخش حیات بود. احساس می‌کردم که بخشی از یک چرخه بزرگ هستم. چرخه حیات که از آسمان شروع می‌شود و به زمین می‌رسد و دوباره به آسمان بازمی‌گردد. با خودم فکر می‌کردم که سرنوشت من چه خواهد بود؟ آیا به برگ خشکی جان دوباره خواهم بخشید؟ آیا به ریشه‌ی درختی تشنه خواهم رسید و او را سیراب خواهم کرد؟ شاید هم به دریایی وسیع بپیوندم و در کنار امواج، قصه‌های جدیدی بسازم. هر احتمالی هیجان‌انگیز بود. با نزدیک شدن به زمین، تمام جزئیات برایم زنده‌تر می‌شد. قطرات باران دیگر فقط نقاط مبهم نبودند؛ هر کدامشان سفر خود را داشتند و داستانی را با خود حمل می‌کردند. من هم آماده بودم تا داستان خودم را روی زمین بنویسم. این سقوط، پایان نبود، بلکه یک آغاز بود؛ آغازی پر از امید، زندگی و ماجراجویی‌های بی‌پایان. با آخرین ذره‌ی وجودم، اشتیاق داشتم که با زمین یکی شوم و نقش کوچک اما مهم خود را در این دنیای شگفت‌انگیز ایفا کنم. 🌍✨

سوالات مشابه درس 2 نگارش هشتم

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن